مورچه و دوستش

مورچه داره می بافه

با نخ زرد و یشمی

برای دوستِ خوبش

یه شالِ گرمِ پشمی

ریخته کنارِ دستش

صد تا کلافِ کاموا

مورچه می گه: «خدایا!

تموم می شه تا فردا؟»

زرافه دوستِ مورچه

فردا می شه سه سالش

هر چی براش می بافه

تموم نمی شه شا لش

 

 

مادر بزرگ

 

           

مادربزرگ
وقتی اومد
خسته بود

چار قدش و
دور سرش
بسته بود

صدای كفشش كه اومد
دویدم

دور گُلای دامنش
پریدم

بوسه زدم روی لُپاش
تموم شدن خستگی هاش

 

وقت اذان

وقت اذان است    گلها می خندند

پشت سر سرو     قامت می بندند

 

سنبل می گوید    الله اكــــــــــــبر

لاله می خواند      سوره را از بر

 

نرگس در ركوع      گل میدهد باز

كوكب در سجده    غرق در نیاز

 

دستان سوسن    رو به قنوت است

وقت تشهد           بر سمت توت است

 

هنگام سلام        گلها یكـــــرنگند

وقت اذان است   گلها می خندند

 

 خورشید خانوم

از پشت کوه دوباره

خورشید خانوم در اومد

با کفشای طلا و

پیرهنی از زر اومد

 

آهسته تو آسمون

چرخی زد و هی خندید

ستاره ها رو آروم

از توی آسمون چید

 

با دستای قشنگش

ابرا رو جابه جا کرد

از اون بالا با شادی

به آدما نیگا کرد

 

دامنشو تکون داد

رو خونه ها نور پاشید

آدمها خوشحال شدن

خورشید بااونها خندید...

 

 پری

پری قصه ام من

تنها و خسته ام منزاه

خونه م تو جنگل دور

دلم اسیر یک نور

روزا میشینم تنها

قصه میگم با گلها

منتظره یه شازدم

شازده بیاد تو قصه م

سوار اسب سفید

زیبا مثل یه خورشید

دست منو بگیره

برام آواز بخونه

بریم دوان و شادان

تو دشت وتوی دامان

گلهای رنگ و وارنگ

سرخ و بنفش و زرد رنگ

پروانه های رقصان 

خندان و خوب و شادان

می رقصند دور گلها

می خونند شعر دلها

نقش می زنند طبیعت

سپاس و حمد خلقت

من و توهم بخندیم  

دنیا را خوب ببینیم 

مبادا غمگین بشین  

مثل من تنها بشین

دنیا پر از خوبی 

دنیا همش شادی  

خوبی هارا ببینید 

بدی را دور  بریزید   

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آبان 1388    | توسط: افشین محمدی af.mohammadi@iran.ir    | طبقه بندی: اطلاعات عمومی،     | نظرات()